سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه و عید رو بهتون تبریک می گم

الان که دارم می نویسم خیلی حالم بده و دارم گریه میکنم آخه فردا ۴۰

روزه که بابم نیستفقط می خوام بمیرم جون دیکه اصلاْ طاقت

ندارم

 

لحظه ها مي گذرن و من هر لحظه ز لحظه ي پيش دلتنگترم.

کاش هيچوقت باهات زندگي نکرده بودم با اون مهربونيات با اون سنگه

صبوريات با اون آرامشي که

هميشه بهم مي دادي تو بهترين باباي دنيا بودي.....

من مي خوام که ببينمت حتي به اينکه توي خواب ببينمت هم راضيم

اما تو حتي به خوابم نمياي

ديگه نمي تونم تحمل کنم

اما کاره ديگه هم نمي تونم کنم

تو براي هميشه رفتي ....

و اينکه من بخوام تو کنارم باشي با معجزه هم امکان نداره

چرا انقدر مهربون بودي؟....

چرا انقدر با گذشت بودي؟....

چرا با همه باباهاي ديگه متفاوت بودي؟....

اگه به غير از اين بودي شايد مثل تو پيدا مي کردم ولي حالا.... هيچ چيز

جاي تو رو برام نمي گيره

من به مرگم راضيم اما نمي آيد عجل

بخت بد بين کز عجل هم ناز بايد کشيد

هر روز آرزوي مرگ مي کنم ولي هنوز هستم و نفس مي کشم

چرا چرا چرا چرا ؟؟؟!!!!!.......

 

 


 

نوشته شده توسط ***فهیمه*** در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 0:44 موضوع دلتنگیها... | لینک ثابت