تولد تولد تولدم مبارک

 

                                              سلام به دوستای با معرفتم و دوست داشتنیم هر جا هستید خوب و خوش سلامت باشین.

             

 در روز شنبه ۱ شهریور ماه سال ۱۳۶۵ دختری شیطون٬ خیلی خیلی بازیگوش٬ کوچولو٬ شیرین زبون و بابا دوست  به اسم فهیمه روی این کره خاکی به دنیا اومد. این دختر کوچولوی ما بچه گیاش خیلی خیلی بازیگوش بود خیلی اذیت می کرده اما شیرین زبونیاش باعث میشد که کسی دعواش نکنه. این فهیمه کوچولوی ما یه بابایی داشت که باباش عاشقش بود نمیذاشت کسی به این کوچولومون دس بزنه طوری بود که همه فامیل بهش میگفتن دختر قوام السلطنه٬ خلاصه این کوچولو یه خواهرگیرش میاد به اسم فرزانه٬ این ۲تا در کنار هم بزرگ میشن هم با هم دوستن و هم خواهر فهیمه که ۷ساله میشه یه داداش گیرش میاد به اسم محمدخلاصه جمعشون جمع میشه٬ فهیمه٬فرزانه و محمد با مامان باباش با وجود همه مشکلات ریزو درشت در اوج خوشبختی با هم زندگی میکنن اما متاسفانه عمره این خوشبختی کوتاه بود فهیمه کوچولوی ما که عاشق باباش بود حتی خودشم نمی دونه که چرا انقد باباشو دوست داشت البته این حس کاملاْ ۲طرفه بود (اینم بگم عاشق مامانشم بود) اما بابارو یکم بیشتر خودش میگه با بابام راحتم خیلی زیاد٬ همه دردامو بهش میگم٬خلاصه فهیمه ما بعد ۲سال دانشگاه گرگان قبول میشه با مامان و باباش میرن واسه ثبت نام واسه ترم بهمن روز شنبه ۴ آذر از شهرشون میرن گرگان فهیمه و مامانش همش حس میکردن باباش داره نگاش میکنه هی فهیمه از باباش میپرسه چیزی می خوای بگی بابا میگه نه فقط دارم نگات میکنم چون دیگه نمیبنمت دلم برا تنگ میشه٬ روز ۴شنبه از گرگان بر میگردن تانصف راه با هم بودن توی اتوبوس باباش به فهیمه نگاه میکنه و میگه : اگر بار گران بودیم و رفتیم ~ . ~ . ~ . ~ . ~ . ~ اگر نا مهربان بودیم و رفتیم فهیمه خیلی ناراحت میشه از خرف بابا٬ خلاصه فهیمه و مامان میرن شهر خودشون و بابا میره شیراز ساعت ۷:۳۰ شب بابا زنگ میزنه با فهیمه حرف میزنه که فهیمه آخرین باری بود که با باباش حرف میزد ... تا فرداش عصر بود که خبر مرگ باباشو بهش دادن... هیچکس باور نمی کرد٬ نمیشه حالشو وصف کرد٬فهیمه دیونه شده بود حتی علت مرگه باباشم نفهمید... خلاصه زندگی قشنگشون از بین رفت دیگه باید بدون بابا زندگی میکردن خیلی سخت بود براش الانم که ۹ماهه از مرگ باباش گذشته اما هنوزم باورش نیست حس میکنه باباش رفته مسافرت و برمیگرده الان فهیمه مونده و مامانو خواهر و برادر کوچیکش زندگیش شدن اینا٬الان فهیمه ی ما از قبل محکمتر و با استقامت بیشتری زندگی میکنه خیلی احساس مسئولیت میکنه و با تمام وجودش ازمامان و خواهر و برادر عزیزش مراقبت میکنه٬آخه مامنش بهش میگه خیلی خیلی مثل بابات هستی ٬ حرف زدنت٬ طرز تفکرت٬ اخلاقت واسه همین فهیمه جلو مامان و بقیه اصلاْ  ناراحتیشو نشون نمیده و خودشو پر انرژی و شاد نشون میده تا باباشم ازش راضی باشه با این کارا خودشو آروم میکنه ٬ خلاصه اینم از فهیمه ی ما٬ راستی فهیمه یه وبلاگی داره که  کلی دوست توو این وبلاگش پیدا کرده که همشونو دوست داره و مدیون همشون هست آخه توو ختم قرآن که واسه باباش میگیره همه دوستاش همیشه شرمندش میکنن٬ این فهیمه می خواد بگه خیلی خیلی دوستون دارم ...

             

ممنونم که اینو خوندی اینو همشو خودم نوشتم خواستم چند سطر بنوسم اما حالا که دارم مبینم شده تومار راستش واسه اولین باره که نوشتم دلم نمیاد چیزی کمش کنم گرچه غمگین بود ولی خوب... موقع نوشتم همش داشتم گریه می کردم خلاصه اگه اشتباه ببخشید...!!! امروز که تولدمه برا تک تکتون بهترین ها رو آرزو میکنم که انشالله خدا جونم شماهارو به بهترین آرزوهاتون و بهترین چیزی که قسمت تو دوست عزیز هست برسونه٬ برا خومم آرزو میکنم که خدا هر چند سالی که به من عمر بده با عزت و بزرگی و زندگی کنم و راحت و بزرگ بمیرم مثل بابام برا شادی روح بابا یه صلوات و فاتحه بخونی ممنون میشم... میدونید دلم می خواد اولین کادو رو از بابای عزیزم بگیرم که بیاد توو خوابم دعا کنید بیاد توو خوابم... بقیه کادوها وقتی گرفتم بهتون میگم٬ شما هم کادو یادت نره هاااااااااااااااااااااااااا

خیلی حرف زدم شرمنده

       دوستون دارم

                            


 

نوشته شده توسط ***فهیمه*** در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 17:2 موضوع تبریک تولد | لینک ثابت