تبليغاتX
 داغ بی تو زیستن

داغ بی تو زیستن

.::یاد خدا آرام بخش قلبهاست::.

عشق...

عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود


يعني فراموشي


قلب تقاضاي عفو عشق را داشت


ولي همه اعضا با او مخالف بودند


قلب شروع كرد به طرفداري از عشق


آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي


اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي


و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد


حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟


همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند


تنها عقل و قلب در جلسه مادند


عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند


ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده


چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟


قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود


و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند


و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم


پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 


 

نوشته شده توسط ***فهیمه*** در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 12:1 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


دردمو به کی بگم؟؟؟


دردم را به که گويم

 

خواستم با نسيم بگويم سرگرم چمن بود

 

خواستم بنشينم کناره رودخانه سر صحبت را باز کنم با

 

ساحل غرق گفتگو بود

 

پيچک ناز مي کرد ،بر سپيده اي که بر تنش لانه کرده

 

بود

.........

گوش شنوايي نيست درد خود را نگاه خواهم داشت

 

شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد


 

نوشته شده توسط ***فهیمه*** در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 ساعت 23:43 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


تو را دوست دارم

سالهاست که خوابهاي من از دريا و سنجاقک خاليست.خوابهايم نه بوي تو

را مي دهند،نه بوي روياهايم را

سالهاست جاده ها سر به زير و ساکت به راه خود ادامه مي دهند،بي آنکه

منتظر گامهاي من باشند و اشاره تو.

به من گفته بودي بهشت نزديک است و گاهي در حياط خانه مان هم مي

توانم آن را ببينم و امروز که باران همه ي آرزوهايم را خيس کرده است،

دفترچه ام شبيه   بهشت شده است، پر از گلهايي که به نام تو روييده اند.

به من گفته بودي که عشق بي آنکه در بزند مي آيد، با فانوسي در دست و

برقي در چشمان و امروز که مي توانم دنيا را در يکي از سلولهاي تو ببينم،

عشق در اتاقم نشسته است و به من لبخند مي زند.

هر روز به تو فکر مي کنم و از خودم مي پرسم آيا درختان و پرندگان خواب

مي بينند؟ آيا درختان مي توانند بوي تو را حس کنند؟ آيا پرندگان مي توانند

شمعي براي تو بر افروزند؟

از تو با چه کسي حرف بزنم؟ چه کسي باور مي کند که بهشت را در

دستهاي تو ديده ام و زمين را که با همه عظمتش روي دگمه پيراهنت

نشسته بود؟ چه کسي باور مي کند جنگلهاي انبوه دنيا در گيسوان دلتنگ

تو گم مي شوند؟

ترانه اي که براي تو سروده ام، از گفتگوي موجها و ساحل زيبا تر است، اما

از سکوت تو زيبا تر نيست. دوست دارم ترانه هايم در قلب تو خانه داشته

باشند و تو با انگشتهاي لاغرم روي شيشه مه گرفته بنويسي:((اگر چراغ

عشق روشن باشد، هزار کوهستان هم نمي تواند بين ما فاصله بيندازد.))


دوست دارم...


 

نوشته شده توسط ***فهیمه*** در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 23:58 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


عاشق شدم من...

عاشق شدم من در زندگاني

بر جان زد آتش عشق نهاني

يکسو غم را

يکسو دل من

در تار مويي

در اين ميانه دل مي کشاند ما را به سويي

جانم از اين عشق بر لب رسيده

اشک نيازم بر رخ چکيده

زين عشق سوزان،بي عقل و هوشم

مي سوزم از عشق اما خموشم

اي گرمي جان

هر جا که بودي بي ما نبودي

هرجا که رفتي

من با تو بودم تنها نبودي......!!!؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط ***فهیمه*** در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 23:45 موضوع عشقولانه | لینک ثابت


اقيانوس...

من در اقيانوس افتادم و آب اقيانوس ساکن نبود من در

جهت مخالف آب شنا کردم براي يافتن زندگي بهتر در دام

عشق افتادم در حالي که هنوز اسير اقيانوس بودم و

هيچ ساحلي به من ختم نشد تا در يافتم جهت مخالف

تنها مسيري خيالي بود....


 

نوشته شده توسط ***فهیمه*** در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 23:25 موضوع عشقولانه | لینک ثابت